آوریل 30, 2008 at 5:17 ب.ظ | In روزنوشت | 5 Comments

تنها مقصود ما در زندگی عشق ورزیدن به یکدیگر است.اگر از عهده این مهم بر نمی آییم حداقل بکوشیم تا یکدیگر را نیازاریم…

بی عنوان

آوریل 22, 2008 at 7:03 ب.ظ | In بی عنوان | 3 Comments

تنها برای ثبت خاطرات تلخ روزشمار زندگی

پنجشنبه حوالی ساعت 12 ظهر

همراهم زنگ میخوره.شماره سعید بود.مدتی میشد که با هم حرف نزده بودیم.حدودا 3 4 ماه پیش.سعید از صمیمی ترین دوستان دوران زندگی من بود.قبل اینکه بره اهواز بیشتر ساعت روز رو با هم میگذروندیم.ساده و پاک و صمیمی.خونگرم.بی شیله پیله.ساده مثل کف دست.حدود 2سال پیش برای کار رفته بود اهواز.

بله؟بفرمایید….

سلام مرد بزرگ…

به به به.سلام داش سعید خودمون.چطوری پسر؟خوبی؟یاد ما کردی؟

چاکرتیم داش محمود گل.خیلی مخلصتیم.آخ که دلم واست شده 1دونه ارزن پسر…اگه ما یادت نکنیم تو به فکر ما نیستی دیگه بی معرفت؟

این حرفا چیه سعید؟من و تو که این حرفا رو نداریم با هم.عمری با هم زندگی کردیم.زندگیه دیگه…کار و 1000 تا گرفتاریو…خودت که میدونی

ای بابا.آره.لعنت به این زندگی.ولش کن اصلا.اصل حالت چطوره؟خوبی؟کدوم ورایی؟

قربانت.مرسی.راستش تهرانم الان.امروز صبح رسیدم.یه قرار کاری مهم داشتم باید میومدم.الان دارم میرم سر قرار.1روزه اومدم و برمیگردم.

جدی میگی؟ای بخشکی شانس

چطور مگه سعید؟

راستش من و امیر اومده بودیم شمال کار داشتیم.1ساعت وقت داشتیم گفتیم همه بر وبچه ها رو جمع کنیم ببینیمشون.دلم واسه همه تنگ شده محمود.مردیم تو غربت.پوسیدیم

جدی میگی؟تو الان رشتی؟عجب شانسیه توروخدا.میبینی؟

آره دیگه انگار سعادت نداشتیم روی ماهتو ببینیم.معلوم نیست دفعه بعد کی ببینمت.

ای بابا.خیلی ضد حال خورم سعید.نمیتونی بیشتر بمونی؟جمعه بمون.نمونی دیگه نه من نه تو!

بخدا قسم انقد گرفتاری سرم ریخته که مدتیه حتی وقت ندارم ریشمو بزنم.الان ببینی شدم مثل تارزان! (کلی خنده میکرد)

ای بابا.زندگیه دیگه.چه میشه کرد.جون محمود جمعه رو هر جوری میشه بمون.برو پیش یکی از بچه ها.من حتما باید ببینمت.

بخدا نمیشه.میشد که حتما میموندم.باید برگردم

ای بی معرفت.باشه.انگار اصرار هم فایده نداره.دیگه معلوم نیست کی میای اینورا؟

نه والا.تو پاشو بیا دیگه! بهت بد نمیگذره پیش من.

خیلی مخلصتیم.چشم حتما.اگه من تونستم من میام.

آی قربون پسر.بیا قدمتو بزار رو جفت چشای من

مخلصتم

خوب.تورو که نشد ببینیم.ببینیم کی هست از بچه ها.

خیلی دلم گرفت سعید.کاش دیروز خبر میدادی که داری میای

عب نداره.ایشالا دفعه بعد میبینمت اگه زنده بودیم

ای بابا.باشه بی معرفت

خیلی میخوامتااااااااا…دلم بدجوری گرفت نشد ببینمت

من بدتر.همین امروز باید من میرفتم تهران توام میومدی شمال.اینم شانس ما!

خوب داش محمود بریم سراغ باقی بچه ها.فعلا کار پار نداری؟

نه سعید جان.بازم بیا اینورا.ولی قبلش خبر بده حتما

باشه رو جفت چشام.خیلی مخلصتم.امری نداری؟

به امیر هم سلام برسون و معذرت خواهی کن از طرف من.

حتما.پیش ما بیا. مارو تو غربت شاد میکنی

حتما حتما.

خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم.امیدوارم همه بچه ها یه سروسامون بگیرن.کارو زندگیشون به راه بشه.

ایشالا.مواظب خودت باش سعید.اونجا بهت سخت میگذره.مراقب خودت باش.

رو چشام کاکو.توام مراقب خودت باش.به خدا میسپرمت

خداحافظ داش سعید.

یا حق.خداحافظ

——————————————————————————

جمعه حوالی ساعت 4 بعد ظهر

گوشی زنگ خورد.صادق بود

جانم؟بله؟

سلام

سلام صادق جان.خوبی؟

قربانت.تو خوبی؟

قربانت.هی بد نیستم.چه خبر؟

(با صدایی بقض آلود)دیدی سعید هم ما رو گذاشت رفت؟

چی؟چی شده صادق؟چرا صدات اینجوری ناراحته؟سعید چی؟

(نمیتونست حرف بزنه)خبر سعید و نداری؟

میدونم پنجشنبه اومده بود اینورا.حیف من تهران بودم نشد ببینمش

دیگه نمیتونی ببینیش.سعید هم رفت.راحت شد

چی داری میگی صادق؟درست حرف بزن ببینم.سعید چش شده؟

چطور بگم؟…داشت برمیگشت…تصادف کرد تو جاده…..هر دوشون رفتن….

جون صادق شوخی رو بذار کنار.چی میگی؟

امروز متوجه شدم….پدرش بهم گفت….بنده خدا گریه امونش نمیداد.مادرشم داره دیوونه میشه.میتونی جای اونا بذاری خودتو یه لحظه؟

دیگه هیچی نمیفهمیدم.روی صندلی خشک شده بودم.باورم نمیکردم.اشک ناخوداگاه روی صورتم پایین میچکید.لحظه سختی که هرگز از جلوی چشمم نمیره.یعنی سعید کسی که اینهمه با هم صمیمی بودیم،هوای همدیگرو داشتیم،واسه هم جون میدادیم حالا دیگه نیست؟

چرا نشد که اونروز برای آخرین بار ببینمت پسر؟چرا باید اینجوری میشد؟اومدی تا با همه خداحافظی کنی؟تو که بی معرفت نبودی پسر.بودی؟اونهمه قول و قرارایی که با هم گذاشته بودیم چی؟یادت رفت؟این بود قول و قرارمون؟یادته چی بهم میگفتی؟

آنقدر این روزها از خودم بیخودم که حوصله هیچکاری رو ندارم.نمیدونم چه حسیه؟حسی که هرگز تجربه نکردم.اگه تنها باشم شاید تا حد دیوونگی هم برم.بد جور بهم ریخته ام.بدجور…بدجور

انسان بودن

آوریل 18, 2008 at 10:05 ب.ظ | In دل نوشت | Leave a Comment

زندگی ما هرچقدر سخت شود معتقدم که انسان بودن یعنی اینکه به اندازه سهم خود به دنیا کمک کنیم.هرچقدر هم که کوچک باشد و کسی آن را به حساب نیاورد.توانایی ما برای مهربان بودن و کمک کردن،با ما به دنیا می آید.از خودگذشتگی ما را آدم بهتری میکند.

به قول آن جمله معروفی که میگوید اگر نمیتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم حداقل میتوانیم کارهای کوچک را باعشقی بزرگ انجام دهیم…

خوشبختی،امکان نیست بلکه احساس است.احساس همدلی و عشق.از پوسته خود بیرون آمدن و عاشق بودن و احیای شوق زیستن در خود و انسانهای دیگر…

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.